فرزند خشم

نترس کافر نمی شوم هرگز زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم



نویسنده : ایرج ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩

افراد قوم من
کاپیتان من کاپیتان
این کشتی خالی را دور از اینجا به سواحل آرام ببر








نویسنده : ایرج ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦

دیشب که نمی دانستم برای کدامیک ار دردهایم گریه کنم کلی خندیدم

 

صادق هدایت








نویسنده : ایرج ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤


وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی‌و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم !
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند.

اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می‌داد...
ساعت درست را می‌دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد!

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود..................